رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

اول بهمن ماه 93

سلام به روی ماه همتون  روزها با سرعت میگذرند و تاریخ تنها چیزی  است که  این سرعت بی وقفه رو برای من یاداوری میکند . نگاه کردن به تک پسری ناز و دوست داشتنی  من  کلی به من انرژی میده   رادوین من تو آستانه 32 ماهگی هست         این روزها درگیر چند تا تصمیم مهم تو زندگی هستیم   امیدوارم که بتونیم موفق باشیم .    بابا احسان مشغول خوندن زبان  هست و داره برای امتحان آیلس اماده میشه و ما هم باید بهش  کمک کنیم تا تو این راه  موفق بشه چهارشنبه  گذشته جشن تولد منیر  دعوت شده بودیم  . . ی ه شب عالیی بود    به رادوین که خ...
5 بهمن 1393

پارک قیطریه و سمینار برای پدران

سلامممممممممم به همه دوستای نازنینم . اینقدر روزا تندددددددددد میگذرن که ادم وقت سر خاروندن نداره. نمیدونم واسه من اینجوریه یا واسه همه. پارسال چقدر وقت ازاد داشتم . اما الان  نه  همه روزهام پر شده . خودمم نمیدونم مگه چی کار  میکنم    در طول روز رادوین فقط با ماشینهاش بازی میکنه     اینجوری بگم شاید بهتره  . کلا با ماشینهاش زندگی میکنه  عشق میکنه .  خیلیییی علاقه داره. ماشین  خوب  و گرون تر رو تشخیص میده    باهاشون حرف میزنه و به من میگه نومینا مامان ببین میخواییم با عم بلیم بزین (بنزین)  بزنیم   بعد رفتیم تو تخیلاتش پمپ بنزین و کلی بنزین زد و ...
27 دی 1393

پسرم تاج سرم

 سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام  دلم میخواد ازاین روزا بنویسم....اینروزای قشنگ وطلایی که به لطف خداای مهربونم یه فرشته کوچیک داره توی خونه ما پرو بال میزنه...هرجای خونه که قدمی میذارم تو یه نشونی اونجا برام گذاشتی.از زیر میز که جایگاه ماشینهای تو شده تا توی حموم  . تازگیا هم یاد گرفتی وماشینهات رو به خط میکنی  و جدا که چه زیبا وهنرمدانه می چینیشون ومیای دست من  بابایی رومیگری ومیبری نشونمون میدی وبا کلی شوق میگی دیدی؟ آشپزخونه که قلمرو همیشگی توئه ویه پای ثابت برای کمک به من هستی.برای چیدن میز وکمک به مامان وبابا.عاشق اون لحظه هایی هستم که میای سراغم ودلت میخواد یه چیزکوچیک رو بدم دستت وکمکم کنی.....
21 دی 1393

کریسمس و نکته های کلاس

سلامممممممم به همه دوستای خوبم     رادوین نفسم پنبه نرم و نازکم  یکی یکدونه من  این روزها ساعت خواب صبحش بیشتر شده  و تا ساعت 9 میخوابه  ولی شبها ساعت 11 میخوابه   بهتر بود که ساعت 9 میخوابید اخه  9 شب هورمون رشدش  شروع به فعالیت میکنه  دنیای  تخیلش خیلی قوی هست  براش داستان تعریف میکنم و ازش میخوام که ادامه داستان  رو رادوین جوجو  بگه و خودش شروع میکنه با زبون شیرینش داستان تعریف کردن   تو خیابون همش ازم میخواد که مستقیم برم و  بلند میگه مامان  Go straight   بیشتر ماشینهای فامیل رو میشناسه و تو خیابون  میگه  عععع مامان...
13 دی 1393

31 ماهگی یکی یکدونه من

 امروز که از خواب پاشدم  حال و هوای دیگه ایی داشتم  منتظر بودم که چشمهای قششنگت رو باز کنی و بپرم بغلت و بگم ولیعهد مامان 31 ماهگیت مبارک     بلند شدم و دست و صورتم و شستم  دیدم که هنوز چشمهای قشنگت تو خوابه   کمی  تو وایبر  رفتم و سرم رو گرم کردم  و چایی رو اماده کردم . دیدم صدای قدمهای پاهات تو اتاق پیچیده    لیوان رو رو میز گذاشتم  و بدو بدو اومدم بغلت کردم و فشارت دادم   با اون زبون قشنگت گفتی good morning  بلند گفتم ولیعهد من  امروز میدونی چه روزی هست امروز 31 ماهگیت هست 31 ماهه که باهم  داریم زندگی میکنیم   31 ماه که دارم روز و شب نفسهات...
9 دی 1393

شرکت در سمیناراشتباه تربیتی کودکان و یلدای 93

  ذوق هات همیشگی باشه پسرم و سنت ها از تولد به شب یلدا به کریسمس به نوروز به تو شازده مبارک . امسال  جشن شب یلدامون بسیار عالی بود  و درکنار دوستان و باغ   یلدامون رو جشن گرفتیم و کلی مشاعره کردیم  که خیلی زیبا بود   خداروشکر که رادویتنم بعد از ظهری خوابید و برای شب سرحال شد  و تو باغ که پر ازبرف بود کلی برف بازی کردیم    حیف که رادوین خوابیده بود و نشد تو باغ بیاد   همگی زیر کرسی بودیم و  تا اخر شب فقط تنقلات خوردیم و رقصیدیم   حیف که نشد از میزمون   عکس  بگیرم    و روز سه شنبه  هم به صورت غیر...
5 دی 1393

خاطرات این چند روز

 دروووووووووووووووود به همه دوستای خوبم     وای که چقدر دلم براتون تنگ شده بود اولین بار بود که از نی نی وبلاگ و دوستای خوبم دور شده بودم .   اول از همه که  شازده پسر ما رادوین  گوشی مامانشو   خراب کرده  و گوشیم دیگه دوربین نداشت   و دوربین عکاسی هم به همین صورت بود به همین دلیل نمیتونستم عکس بگیرم   دوم اینکه  خیلی  این مدت درگیر کارهای خودم بود . همین روزهای خوبی  داشتیم هم اینکه روزهای  کمی ناخوشی رو سپری کردیم . و پنبه نرم نازک من  همیشه همراه مامانش بود و با خندهاش و شیرین زبونیش   حال رو ز مامانش رو عوض میکرد .  پشت چراغ قرمز ایس...
30 آذر 1393

30 ماهگی

ای تماشایی ترین مخلوق خاکی در زمین آسمانی می شوم وقتی نگاهت می کنم..   خدایا ممنونم ازت  بزرگ شدم...پخته تر...عاقلتر...هنوز سرخوشم...هنوز تو پله ها ميدوم...هنوز .... پسركم بزرگتر شده...عاقله خيلي بيشتر از مامانش... ديشب زودتر از رادوین  خوابم برده بود،يه كم خسته بودم  وقتی که تهران میرم خیلی خسته میشم . و تو خواب هي تكون ميخوردم... ديدم يه دست كوچولو از پشت گردن لباسم داره پشتم رو ميخارونه و يه دست كوچولوي ديگه آروم آروم به پشتم ميزنه كه خوابم ببره(اين كار رو من هميشه براش انجام ميدم تا بخوابه)... دیونه و مست این کارشم  خدایاااااااااااااااااااااا ممنونم. &nbs...
13 آذر 1393

روزهای اذر ماه

هوای امروز خیلی سرد هست اما  خونه ما گرم مثله دل همه ی شما . مرسی که همیشه جویای حالمون هستید  مرسی که هستید .....مرسی که اجازه میدید خاطراتم رو با شما ها قسمت کنم . مرسی که به من اجازه سپاسگذاری میدید . مرسی که دلم رو گرم میکنید . خدایا  چقدر از این سنش راضی ام . چقدر صحبت کردن باهاش به من حس نمو و رشد میده ! چقدر از حل و فصل کردن و توضیح های جالبش لذت میبرم . چقدر از تعریف کردن مسائل روزش لذت میبرم  . با دستهای کوچولوش   برام میوه میاره  .    به همه افراد  شما میگه . یه بار به عمو سامان گفت عمو تو بیا اینجا. زودی گفت  نه عمو  شما...
3 آذر 1393

یه عکسه پاییزی

یه مامان پلیس    دیروز با رادوین و متین و ملینا و مهسا و فرزاد و احسان رفتیم باغ تا عکسهای پاییزی رو برای رادوین بگیرم  ولی  چون رادوین عسلم خواب بود بیشتر عکسها رو خودمون  گرفتیم چون دوست نداشتم بد خواب  بشه  و منتظر شدیم تا رادوین خودش  بیدار بشه  و  لحظه  اخر   رادوینم بیدار شد و تونستیم  چند تا عکس بگیریم ولی این جمعه   عکسهای بیشتری ارش میگرم . عاشق اینم که هر فصل  که میشه  عکسهای قشنگی بگیرم و از این زیبایی خدادادی  عکسهای  داشته باشیم . ...
29 آبان 1393